من سنگ شدم و سنگ و دیوار.دیگر نور از من نمیگذرد.دیگر آب از من عبور نمیکند.روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش.چند قظره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام و گریه نمیکنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک.سنگ ریزه شود و روح. سنگ وصخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم.وقتی سراپا کدریم.به چشم میاییم و دیده میشویم.اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید می شود.
یا لطیف!کاشکی دوباره مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم و نا پدید میشدم.مثل هوا که ناپدید است.مثل خودت که نهپیدایی...یا لطیف!
مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...