تبليغاتX
خواب کوچولوانه
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق       می افتم.خوب یادم هست از بهشت که آمدم.تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم نوی مشت دنیا جا نمیشدم.اما زمین کدر بود. تیره بود.سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد.و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سنگ و دیوار.دیگر نور از من نمیگذرد.دیگر آب از من عبور نمیکند.روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش.چند قظره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام و گریه نمیکنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک.سنگ ریزه شود و روح. سنگ وصخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم.وقتی سراپا کدریم.به چشم میاییم و دیده میشویم.اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید می شود.

یا لطیف!کاشکی دوباره مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم و نا پدید میشدم.مثل هوا که ناپدید است.مثل خودت که نهپیدایی...یا لطیف!

مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط سحر  |