به تماشاسوگند.و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است.
حرفهایم مثل چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به شما میخندد.
و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز زیوری نیست بر اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپایداری است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را به صدایی پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ. پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم:
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند
میگشاید گره ی پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم.گفتم:
چشم را باز کنید.آیتی بهتر از این میخواهید؟
میشنیدم که بهم میگفتند:
سحر میداند.سحر................