تبليغاتX
خواب کوچولوانه
همه ی ما چه خواسته و چه ناخواسته در این ظلمت قرار گرفتیم. همه ی ما عهدی را که با او بسته بودیم فراموش کردیم و هیچ بشری قادر به گفتن آنچه را که میدانست نیست.

خدای من چرا ما را به سرزمینی پست فرود آوردی؟ تو که میدانستی من و امثالم در این دنیای تاریکی گم می شویم!

خدای من چرا باید عهدمان را فراموش می کردیم؟اگر من عهدی را که با تو بستم را یاد آور بودم هیچ گاه در این دریایی که فقط از دور دست ها قادر به چهره ی زیبایش هستم و جرآت نزدیک شدن به آن را ندارم غرق نمیشدم!

میدانم که برای نمایان کردن نورت مرا در این ظلمت قرار دادی. پس کمکم کن تا لحظه ای از عهدی که با هم بستیم غافل نشوم!

از طرف انسان(فراموش کرده).

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:17  توسط سحر  | 

زمانی که از خواب بر میخیزی چرا به این می اندیشی که بد بختی در کمین توست و امروزت بد تر از روزهای دیگر خواهد بود؟چرا تصور نمیکنی که یک روز بزرگتر شده ای و میتوانی بر مشکلاتت غلبه کنی؟ چرا به این فکر نیستی که میتوانی از نعماتی  که خداوند رایگان در اختیارت گذاشته روزت را با شکوه تر کنی؟

نعماتی که برای توست و اگر تو نباشی آنها سودی ندارند.پس به این بیندیش که خداوند زیباترین لحظات را برای تو خواهان است و تو نیز می توانی از آن نعمات در جاده ی عبادت و به سوی پروردگارت استفاده کنی تا به او نزدیک و نزدیک تر شوی!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:30  توسط سحر  | 

زمانی که طلب دنیا را میکنم تنها مشتی خاک بدست می آورم.وزمانی که باغ سرسبزی را خواهانم تنها شاخه گلی بدست می آورم.و یا زمانی که میخواهم دریا از آن من باشد تنها قطره ای از آن را بدست می آورم.

از خدا پرسیدم چرا خواسته هایم را اینگونه پاسخ میدهی؟ 

و او سکوت کرد و تنها سکوت.                                            

سالها بعد سکوت او را دریافتم.او سکوت کرد چون تمام موهبتش را به ما هدیه داده است. خواه قطره ای از دریای بی کران باشد و خواه موجی از آن.

حال هیچ تفاوتی بینشان نمیبینم.آری چون موهبت او تمام دنیا را فرا گرفته است!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:11  توسط سحر  | 

آن زمان که احساسی چون افسردگی و ناراحتی به سراغتان می آید و در آرزوی خوشحالی.شادمانی و بی خیالی هستید آیا چون من از خود می پرسید چرا چنین ایام دلتنگ کننده و غمباری وجود دارد؟چرا از سینه ای که شادمان بود روزی هیچ آوازی بر نمیخیزد؟

و سپس از خدا پرسیدم که چرا این چنین است؟

و توضیح خداوند همه چیز را آشکار می کند. و آن اینکه روح آدمی چون سال فصلهایی دارد.

و آدمی نیز میباید از میان پاییز زندگی که همان مرگ است بگذرد و با نفس سرد زمستان فسرده شود.

اما بهار همیشه با حیاتی دوباره و تولدی نو می آید و از پی اش تابستان. تا زمین نرم را گرم کند.

آه.چه آرامشی خواهیم داشت از اینکه بدانیم دلایلی هست که روح آدمی نیز چون طبیعت فصلهایی دارد . فصلهایی پر بار.فصلهایی خشک. مواقعی برای شادمانی و مواقعی برای ناراحتی.

چه ملال انگیز میشد زندگی اگر همه چیز مثل هم بود.

پس تنها در گیر و دار زندگی است که روح آزاد میشود و کشمکش های زندگی هستند که به زندگی های ما تلخی و شیرینی میدهد و آنها را به اعتدال میرساند و تکمیل میکند.                "هلن استاینر رایس"                                                                         

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:18  توسط سحر  | 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق       می افتم.خوب یادم هست از بهشت که آمدم.تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم نوی مشت دنیا جا نمیشدم.اما زمین کدر بود. تیره بود.سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد.و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سنگ و دیوار.دیگر نور از من نمیگذرد.دیگر آب از من عبور نمیکند.روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش.چند قظره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام و گریه نمیکنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک.سنگ ریزه شود و روح. سنگ وصخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم.وقتی سراپا کدریم.به چشم میاییم و دیده میشویم.اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید می شود.

یا لطیف!کاشکی دوباره مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم و نا پدید میشدم.مثل هوا که ناپدید است.مثل خودت که نهپیدایی...یا لطیف!

مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط سحر  | 

جوانی از پیری پرسید

که پیری چگونه است؟

پیر گفت هیچ نمیدانم.

حال تو بگو ‌‌٬جوانی چگونه است؟

جوان با تعجب گفت:مگر خود نمیدانی؟

پیر گفت:جوانی ام را به پیری و حال

پیری ام را به جوانی ام فروختم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:20  توسط سحر  | 

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم.

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد.

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دل تنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.            باور کن........باور کن بهاران را.............!

                                                                            فریدون مشیری!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 20:22  توسط سحر  | 

سالها پیش از این                          زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک                   بودم٬همین

یک کمی خاک که فقط                    دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه دیدن                    آخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد                    از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد            یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت             آسمان را در آن کاشت

خاک را در دستان خود ورز داد          روح خود را به او قرض داد

خاک در دست خدا نور شد              پر گرفت از زمین و دور شد

راستی من همان خاک خوشبخت    همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات                       این همه از خدا دور هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:26  توسط سحر  |