خدای من چرا ما را به سرزمینی پست فرود آوردی؟ تو که میدانستی من و امثالم در این دنیای تاریکی گم می شویم!
خدای من چرا باید عهدمان را فراموش می کردیم؟اگر من عهدی را که با تو بستم را یاد آور بودم هیچ گاه در این دریایی که فقط از دور دست ها قادر به چهره ی زیبایش هستم و جرآت نزدیک شدن به آن را ندارم غرق نمیشدم!
میدانم که برای نمایان کردن نورت مرا در این ظلمت قرار دادی. پس کمکم کن تا لحظه ای از عهدی که با هم بستیم غافل نشوم!
از طرف انسان(فراموش کرده).
نعماتی که برای توست و اگر تو نباشی آنها سودی ندارند.پس به این بیندیش که خداوند زیباترین لحظات را برای تو خواهان است و تو نیز می توانی از آن نعمات در جاده ی عبادت و به سوی پروردگارت استفاده کنی تا به او نزدیک و نزدیک تر شوی!
از خدا پرسیدم چرا خواسته هایم را اینگونه پاسخ میدهی؟
و او سکوت کرد و تنها سکوت.
سالها بعد سکوت او را دریافتم.او سکوت کرد چون تمام موهبتش را به ما هدیه داده است. خواه قطره ای از دریای بی کران باشد و خواه موجی از آن.
حال هیچ تفاوتی بینشان نمیبینم.آری چون موهبت او تمام دنیا را فرا گرفته است!
و سپس از خدا پرسیدم که چرا این چنین است؟
و توضیح خداوند همه چیز را آشکار می کند. و آن اینکه روح آدمی چون سال فصلهایی دارد.
و آدمی نیز میباید از میان پاییز زندگی که همان مرگ است بگذرد و با نفس سرد زمستان فسرده شود.
اما بهار همیشه با حیاتی دوباره و تولدی نو می آید و از پی اش تابستان. تا زمین نرم را گرم کند.
آه.چه آرامشی خواهیم داشت از اینکه بدانیم دلایلی هست که روح آدمی نیز چون طبیعت فصلهایی دارد . فصلهایی پر بار.فصلهایی خشک. مواقعی برای شادمانی و مواقعی برای ناراحتی.
چه ملال انگیز میشد زندگی اگر همه چیز مثل هم بود.
پس تنها در گیر و دار زندگی است که روح آزاد میشود و کشمکش های زندگی هستند که به زندگی های ما تلخی و شیرینی میدهد و آنها را به اعتدال میرساند و تکمیل میکند. "هلن استاینر رایس"
من سنگ شدم و سنگ و دیوار.دیگر نور از من نمیگذرد.دیگر آب از من عبور نمیکند.روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش.چند قظره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام و گریه نمیکنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک.سنگ ریزه شود و روح. سنگ وصخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم.وقتی سراپا کدریم.به چشم میاییم و دیده میشویم.اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید می شود.
یا لطیف!کاشکی دوباره مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم و نا پدید میشدم.مثل هوا که ناپدید است.مثل خودت که نهپیدایی...یا لطیف!
مشتی.تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...
که پیری چگونه است؟
پیر گفت هیچ نمیدانم.
حال تو بگو ٬جوانی چگونه است؟
جوان با تعجب گفت:مگر خود نمیدانی؟
پیر گفت:جوانی ام را به پیری و حال
پیری ام را به جوانی ام فروختم!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم.
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد.
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دل تنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن. باور کن........باور کن بهاران را.............!
فریدون مشیری!
من فقط یک کمی خاک بودم٬همین
یک کمی خاک که فقط دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود
آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت
خاک را در دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد
خاک در دست خدا نور شد پر گرفت از زمین و دور شد
راستی من همان خاک خوشبخت همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم